قمار (قسمت پاياني)
داخلي / كابين تلفن زندان / روز
چهره متعجب ايمان از نماي نزديك كه گوشي تلفن بر روي گوشش است و صداي سلام يك زن از سمت ديگر شيشه شنيده ميشود.
ايمان: سلام
در آن سوي شيشه چهره زني حدوداً 40 ساله و خوش قيافه ديده ميشود.
زن: سلام
ايمان: ببخشيد... بجا نميارمتون
زن (با لبخند): مهم نيست من كيم. مهم اينه كه شما ديگه قصاص نميشين.
باور كنين وقتي اين خبرو شنيدم خيلي خوشحال شدم.
ايمان (با تعجب ): شما از كجا ميدونين (انگار كه متوجه موضوع تازهاي شده
باشد) صبر كنين ببينم! شما قيافتون برام آشناست. (كمي فكر ميكند و بعد
ناگهان) آهان يادم اومد. تا اون جايي كه يادمه تو جلسات دادگاه شما رو ديده
بودم. ولي فكر ميكردم كه از بستگان بيتا باشين درسته؟
زن: بله درست فهميدين ... من تو تمام جلسات دادگاه شما بودم و حتي بعد از
صدور حكم هم پيگير وضعيتتون بودم تا اينكه متوجه حكم جديد شدم (مكث ميكند)
پسرم! شما منو ياد جوونيام ميندازي (متفكرانه) ياد سياوش ... رابطه شما و بيتا
خيلي شبيه رابطه من و سياوش بود. به خاطر همينم دوست داشتم ببينم آخر
و عاقبت كارتون به كجا ميرسه
ايمان: ببخشيد . من اين آقا سياوشو ميشناسم؟
زن: بله ... سياوش كرمي
ايمان (متحير): چي! كرمي؟ نكنه منظورتون وكيلمه؟
زن: درسته. منتها زماني كه قصد داشت اسيد رو بپاشه بجاش شيشه محتوي
اونو تو دستش خورد ميكنه
نماي درشت از صورت متحير ايمان و پس از آن چند فلاش بك از تصوير وكيل ايمان كه در حين نوشتن، چين و چروك ناشي از سوختگي پوست دستش ديده ميشود.
زن: بعد از اون اتفاق من ديگه سياوشو نديدم تا اينكه بطور اتفاقي از طريق
صفحه حوادث روزنامه متوجه موضوع شما شدم. وقتي هم اومدم دادگاه تا از
نزديك شاهد قضايا باشم، سياوشو ديدم كه به عنوان وكيلت داشت فعاليت
ميكرد
ايمان: اونم شما رو ديد؟
زن: آره . تو آخرين جلسه دادگاه. اولش كه منو ديد يكه خورد ولي بعد آروم
شد ( آه ميكشد) ميدونستم كار خيلي سختيه ولي بايد ازش حلاليت
ميگرفتم
ايمان: برخوردش چطور بود؟
زن: مثل هميشه منطقي و متين
ايمان: خب
زن: آره... بعدش قضيه شما رو برام تعريف كرد (به چهره ايمان خيره ميشود)
نميدوني چطور دنبال كارات بود! مثل يه پدر دلش پيش تو بود. اينم كه الان
ميبيني اينجام كار اونه وگرنه ميدوني كه مامورا اجازه نميدن كسي بياد
اينجا
ايمان (متفكرانه): چه جالب. اينكه ميگن دنيا كوچيكه واقعاً درسته (مكث)
ببينم شما بيتا رو هم ديدين؟
زن: آره. اتفاقاً ديروز با هم بوديم
ايمان: حالش چطوره؟
زن (گوشي تلفن را جابجا ميكند): نميتونم بگم خيلي خوبه
ايمان احساس شرمندگي ميکند.
زن: احساس عذاب وجدان داره . ميگفت اون باعث شده كه شما الان اينجا
باشين
ايمان (متعجب): بيتا اين حرفا رو ميزد؟
زن: آره ( مکث) بذار يه چيزي رو بهت بگم. اون خيلي دوستت داره، منتها
نميتونه با خودش كنار بياد
ايمان (متفكرانه خيره به زن): من در حق اون خيلي بدي کردم اميدوارم
منو ببخشه
داخلي – سالن بيليارد- شب
پدر بيتا در حال نشانهگيري براي ضربه زدن به گوي است. در آن سوي ميز وكيل بيتا متوجه بازي پدر بيتا است.
پدر بيتا (در همان حالت): سابقه هم سلوليهاي اين پسره رو برام پيدا كن.
ميخوام بدونم رابطشون با اون چطوريه
وكيل (متعجب): مي تونم بپرسم واسه چي؟
پدر بيتا (به گوي ضربه مي زند): همينطوري... ميخوامشون
داخلي / خارجي – مكان هاي مختلف زندان - زمانهاي مختلف
چند نما كه در آن سپري شدن دوره محكوميت ايمان به تصوير كشيده ميشود. حضور ايمان در كابين تلفن زندان و ملاقات با افراد خانواده ، شركت او در تيم فوتبال زندان و بازي كردن در فصل تابستان و زمستان، يادگيري پيكرتراشي با چوب از هم سلولي سوم، آموزش فنون رزمي به هم سلولي سوم، آزادي هم سلولي اول از زندان و چسباندن تقويم جديد به ديوار سلول از جمله اين نماها هستند كه با يك آهنگ به يكديگر وصل ميشوند.
داخلي ـ اتاق ملاقات زندانيان ـ روز
ايمان و وكيلش پشت ميزي نشستهاند و مشغول صحبت كردن هستند.
وكيل ايمان (با خوشحالي): هفته بعد ميري يه مرخصي 10 روزه
ايمان (ناباورانه): مگه ميشه؟!
وكيل ايمان (بادي به قبقبه مياندازد): مگه ميشه آقاي كرمي بخواد يه كاري
رو انجام بده و از پسش برنياد! (ميخندد. پس از مكثي كوتاه و جدي) بيتا و
خونوادهش با اين مرخصي موافقت كردن
ايمان (متعجب): خونوادهش ؟!
وكيل ايمان (جدي): آره (با انگشت شقيقهاش را ميخواراند) اتفاقا براي منم
يه مقدار عجيب بود كه اينقدر راحت موافقت كردن. مخصوصا باباش
نماي نزديك از چهره به فكر فرو رفته ايمان.
داخلي / خارجي – زندان / خيابان – روز
نماي پايين به بالا از خيابان مقابل زندان و ريزش برگهاي پاييزي. در آهني زندان باز ميشود و ايمان ساك به دست در آستانه در ظاهر ميشود. در آن سو خانواده و تعدادي از دوستان ايمان از جمله امير و نيما با دسته گل حضور دارند. ايمان پس از روبوسي با خانواده با وعده ديدار در منزل از آنها خداحافظي ميكند.
مادر ايمان (در حالي كه از شدت شعف قطرات اشك بر چشمانش جاري است
رو به ايمان): پسرم. يك ساله كه منتظر چنين روزي بودم. حالا هم كه وقتش
رسيده بازم ميخواي بري؟
مادر ايمان با اضطراب و نگراني به امير نگاه ميكند.
امير ( رو به مادر ايمان): بهتون قول ميدم چند ساعت ديگه صحيح و سالم
تحويلتون بدم
مادر ايمان (در همان حالت): پس مواظب خودتون باشين (رو به ايمان) زودتر
بيا كه امشب كلي كار داريم
ايمان (رو به مادرش): چشم مامان (رو به خانواده) ميبينمتون. خداحافظ
به سمت دوستانش ميرود.
پس از لحظاتي نم نم باران شروع ميشود و ايمان پس از تجديد ديدار با دوستانش، با اشاره دست از آنان ميخواهد كه براي درامان ماندن از باران به امير بپيوندند و خود، پيش از سوار شدن به اتومبيل امير لحظهاي توقف ميكند و به سوي ديگر خيابان خيره ميشود. نماي نزديك از صورت متحير ايمان. در راستاي نگاه ايمان، آن سوي خيابان اتومبيلي پارك كرده و در كنار آن دختري دست به سينه لبخندزنان به ايمان خيره شده است.
ايمان (زير لب): بيتا !
داخلي - اتومبيل بيتا – روز
فريناز پشت فرمان اتومبيل مدل بالاي بيتا در حال رانندگي است. ايمان و بيتا نيز بر روي صندلي عقب نشستهاند.
ايمان (ناباورانه رو به بيتا): كجا جراحي كردي كه طرف اينقدر به كارش وارد بوده ؟
بيتا: بابام با يكي از دكتراي هندي صحبت كرده بود. يه ماه بعدش تو يكي از
بيمارستاناي همونجا عمل كردم
ايمان (به شوخي): بابا علم چقدر تو اين مدتي كه ما نبوديم پيشرفت كرده!
هر سه ميخندند. پس از لحظهاي ايمان با لحن شوخي صدايش را كمي بالا ميبرد.
ايمان (رو به فريناز): ببينم. هنوز اين فريناز خانوم ما عروس نشده؟
لبخند همراه با خجالت فريناز از آينه عقب ديده ميشود.
فريناز: اي بابا
در اين لحظه اتومبيل امير از شيشه كنار ايمان ديده ميشود كه امير و دوستانش در آن نشستهاند. اتومبيل امير كنار اتومبيل بيتا قرار ميگيرد. نيما كه كنار امير نشسته صحبتهاي او را به ايمان ميرساند.
نيما (در حالي كه سعي ميكند صدايش به گوش ايمان برسد): قرار كجا
باشه؟
ايمان (با نگاهي به بيتا): ببينم كافه عسل هنوز سرجاشه؟
بيتا (لبخندش را ميخورد): آره
ايمان (رو به نيما): كافه عسل
پس از چند لحظه اتومبيل امير از آنها سبقت ميگيرد
بيتا رو به ايمان (آه ميكشد): چقدر عوض شدي! خيلي سخت گذشت؟
ايمان (جدي): آره. ولي خيلي هم بيفايده نبود
بيتا: منظورت چيه؟
ايمان: نميدونم ... شايد تنهايي آدم تو يه چهار ديواري باعث ميشه كه
ظرفيتش بالا بره (متفكرانه) اونجا آدم اونقدر راجع به چيزاي مختلف فكر
ميكنه كه تقريبا جواب همه سوالاتشو ميگيره (آهي ميكشد) اون
چهارديواري حداقل مزيتي كه براي من داشت اين بود كه بفهمم از عشق
نميشه انتقام گرفت (مكث ميكند) درسته كه يه موقع بين من و تو رابطهاي
بوده، ولي به هرحال قسمت اين بود (رو به بيتا) منو ببخش بيتا. من خيلي
خودخواهي كردم (مكث) به خدا تنها چيزي كه تو زندان آرومم ميكرد فكر قصاص
بود كه وقتي ديدم اونم بخشيده شد (آستينش را بالا ميزند و بخيه ناشي از
بريدگي چند سانتني متري ساعد دستش را نشان ميدهد) مجبور شدم
اينطوري خودمو قصاص كنم
اشك در چشمان بيتا حلقه ميزند.
ايمان (براي عوض كردن جو): بگذريم. (پس از مكث با تأثر) با اتفاقايي كه افتاد
فكر نميكردم منو ببخشي چه برسه به اين كه ببينمت. (سكوت)
بيتا (با احساس): داني كه چيست دولت ديدار يار ديدن
ايمان (بلافاصله): در كوي او گدايي بر خسروي گزيدن
هر دو لبخند زنان به يكديگر خيره ميشوند.
ايمان (پس از مدتي سكوت): خب از خودت بگو. هنوز ازدواج نكردي؟
بيتا (سرش را برميگرداند): به قول فريناز اي بابا ... (رو به ايمان) قدر
خودتو بدون. هنوز پسري به روراستي و مردونگي تو نديدم
ايمان (لبخند زنان): بازم شروع كردي؟... ببينم راستي بابات ميدونه آزاد
شدم؟
بيتا: آره. ديشب كه تلفني با فريناز صحبت ميكردم متوجه شد
ايمان: عكس العملي هم نشون داد؟
بيتا (ابرو مي اندازد): نه. ولي نميدونم چرا اون فكر ميكنه كه من و تو هنوزم
با هم رابطه داريم
ايمان (به شوخي)- خب مگه نداريم؟
هر سه مي زنند زير خنده. در اين لحظه بيتا از كنار خودش دسته گلي را بر ميدارد و آن را به ايمان ميدهد.
ايمان (در حال گرفتن دسته گل): دستت درد نكنه (گل ها را بو ميكند)
چقدرم خوش بوئه (رو به بيتا با لبخند) ممنون
فريناز: خب ديگه رسيديم
در اين لحظه هر دو اتومبيل مقابل كافي شاپ عسل پارك ميكنند.
خارجي - محوطه مقابل كافي شاپ - شب
تصوير ايمان به همراه دوستانش كه در حال خارج شدن از كافي شاپ هستند.
ايمان (رو به دوستانش): بچه ها شب خيلي خوبي بود. از بابت همه چيز ممنون
نيما: هنوز كه تموم نشده
ايمان (با تعجب): يعني چي!
امير: حالا تا نزديك خونه باهات ميايم كه امونتي مامانت اينارو سالم به دستشون
برسونيم. (با اشاره دست) من به مامانت قول دادم
ايمان: من كه از خدامه. ولي اگه شما هم ميخواين قدم بزنين خب حرفي نيست
(نگاهي به بيتا مي اندازد)
بيتا: تا سر كوچتون ميام
جمع شروع به حركت ميكند. در اين لحظه ايمان هم سلولي اول را ميبيند كه از سمت روبرو در حال نزديك شدن به اوست. او ابتدا جا ميخورد ولي بعد دسته گل را به بيتا ميدهد، جلو ميرود و باهم سلولي اول سلام و احوالپرسي ميكند. دوستان ايمان با اشاره او به راهشان ادامه ميدهند تا ايمان به آنها برسد.
امير (رو به نيما و با صداي نيمه بلند): چه رفيقاي لاتي پيدا كرده
بيتا: نگران نباش. تو هم بري زندان از اين جور رفيقا پيدا ميكني
امير با حالت خاصي به بيتا نگاه ميكند و فريناز هم كه متوجه نگاه معنيدار امير ميشود از بيتا نيشگوني به علامت سكوت مي گيرد.
ايمان (رو به هم سلولي اول): خيلي خوشحال شدم ديدمت. حالا اين طرفا
چيكار داشتي؟
هم سلولي اول: هيچي... داشتم رد مي شدم كه تصادفي ديدمت
ايمان (به شوخي): اونم چه تصادفي
هم سلولي اول (با اشاره به دوستان ايمان ): خب. بيشتر از اين مزاحمت نشم
(ايمان را در آغوش ميكشد)
لحظهاي بعد ايمان در آغوش هم سلولي اول بهت زده ميشود. هم سلولي اول از آغوش ايمان جدا ميشود و به سرعت از آنجا دور مي شود. ايمان با حالتي نيمه جان دستش را بر روي پهلويش ميگذارد. از زير دستش قطرات خون ديده ميشود كه در حال چكيدن است. ايمان به سختي خودش را به ديوار كنارش ميرساند و بر آن تكيه ميدهد. در اين لحظه بيتا سرش را به عقب برميگرداند و با فرياد ايمان را صدا ميزند. با صداق او بقيه هم متوجه ميشوند و به سمت ايمان ميدوند. پسرها به دنبال هم سلولي اول ميدوند و بيتا و فريناز و امير كنار ايمان ميمانند. ايمان با تكيه بر ديوار مينشيند. بيتا كنار او مي نشيند و اشك ريزان به او نگاه ميكند. در اين لحظه از آن سوي خيابان صداي لاستيك (تيك آف) يك اتومبيل شنيده ميشود كه با سرعت زياد شروع به حركت ميكند. بيتا متوجه اتومبيل ميشود و پدرش را پشت فرمان آن ميبيند. چرخهاي اتومبيل در مقابل ايمان از روي گلي رد ميشود كه بيتا آن را در اتومبيل به ايمان هديه داده بود. ايمان تقريبا بيحال شده. فريناز با نگراني مشغول شمارهگيري اورژانس از طريق موبايلش است. امير در چند قدمي ايمان به حالت نشسته به ديوار تكيه داده و ياراي حركت ندارد.
ايمان دست بيتا را ميگيرد و به سختي آن را بو ميكند.
فلش بك به:
ايمان و بيتا بر روي نيمكت پاركي نشستهاند. ايمان در حين صحبت كردن با بيتا دستش را ميگيرد و بو ميكشد. بيتا متعجب به او نگاه ميكند.
ايمان (در همان حالت رو به بيتا): تو هيچ ميدوني دستات بوي بهشتو ميدن؟
بيتا (به شوخي دستش را پس ميكشد): تو مگه بهشتم رفتي؟
ايمان ميخندد.
برش به:
ايمان سرش را بلند ميكند. از جيب پيراهنش به سختي يك بسته پلاستيكي محتوي يك دستمال كاغذي كوچك درميآورد و آن را به بيتا ميدهد. سپس دست بيتا را به صورتش نزديك ميكند و بو ميكشد.
ايمان (رو به بيتا به سختي): دستات .... بوي .... بهشتو ....
در اين لحظه سر ايمان بر روي دست بيتا ميافتد.
بيتا (ناله كنان) – نه ايمان... نه (گريه ميكند)
فريناز ناباورانه شاهد ماجراست. بيتا در همان حال دستمال كاغذي درون پلاستيك را در ميآورد و آن را باز ميكند و يك تار موي مشكي بلند را ميبيند كه متعلق به خودش است. امير سرش را در ميان دستانش قرارداده و گريه ميكند. صداي رعد و برق شنيده ميشود. تصوير همچنانكه به نماي دور تبديل مي شود صداي ايمان در پس زمينه شنيده ميشود.
صداي ايمان:
سرطان اول از يه سلول شروع ميشه، بعد به مرور زمان تمام سلولهاي
بدنو بيمار ميكنه. كسي كه سرطان ميگيره اولش يواش يواش زجر ميكشه
تا اينكه كلاً از بين ميره. سرطان اول از روح آدم شروع ميشه بعد جسمو
داغون ميكنه. عشق هم همينطوريه، فقط تنها فرقشون اينه كه درد سرطان
زجرآوره ولي يه عاشق خيلي وقتا از دردش لذتم ميبره
پايان ۱۳۸۳